سلامممممممم.من رفتم مسافرت......خیلی خوش گذشت ٬جای هیچکی هم خالی نبود ....
راستی ولنتاینتون مبارک.ماکه( یعنی دوستان) شب ولنتاین معنای دقیق خود ولنتاین کم بینیو حس کردیم امیدوارم شما درک نکرده باشین بد حسیه!!!!!!!خلاصه که اون شب خیل عظیم عشاق رو نظاره کردیم که بد فرم خرید کردن و ما با حزن و اندوه٬ ولنتاین رو به ساله دیگه موکول کردیم.....ولی خوب شام خودمونو دعوت کردیم وپوز همه کش اومد که در اوج بی ولنتاینی چرا ما اینقد شادیم
خلاصه که کلا حال کردم....

+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/11/27ساعت   توسط فاطمه
|
کاشکی بعضی چیزا اصلا اتفاق نمی افتاد.کاشکی چشمامو می بستم می دیدم همه چی تموم شده.چقد بعضی چیزا سخته!!!!چقد سخته آدم با احساسش مبارزه کنه.....این چه وضعیه؟یکی به من بگه؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/11/18ساعت   توسط فاطمه
|
باز که دلت گرفته؟چته تو؟هیچی نمی گم.فقط تو سکوت به تماشا می شینم ٬ خودم رو ٬که زودتر از هر زمان محو می شم...محو....محو...محو....خورشید من بیا.
+ نوشته شده در شنبه
1384/11/15ساعت   توسط فاطمه
|
منتظرنیستم...منتظر کسی که از گذشته بیایید ٬ نیستم ٬حتی منتظرکسی که خواهد آمد.به خدا منتظر نیستم...باز هم تصویرخنده ات در ذهنم نقش می بندد که می گویی: ای دختر ساده٬ چشمات هیچ وقت نتونست چیزی رو مخفی کنه....
معصومانه ٬گلهای همیشگی انتظار را سر کوچه ی دلتنگی می گذارم و آنگاه با نگاهی معصومانه تر ٬کوچه های دلتنگی را به وسعت تمام دنیا آب و جارو می کنم.
پشت پنجره ی خیال می آیی و من قدمهایت را برای رسیدن به خودم می شمرم.دستم در گرمای نگاهت ذوب می شود.
باز هم پنجره مرا صدا می زند....نفسهایم روی پنجره گریه می کند....شرط می بندم تا به حال ندید ه ای درختها برای گنجشکها گریه کنند.من پیچیده ٬ ساده تر از همیشه رو به آفتاب قدم می زند: قدم بزن ٬ بخند که آسمان چشمانت بعد از آخرین باران زیبا ترین رنگین کمان عالم را نشانت می دهد.اگر چه هوای کوچه دلگیر می شود اما فانوس درونم هنوز روشن است ٬نگاه کن ...آرام آرام شعله می کشد و آنگاه خورشید برای ابد از پشت کوههای دلم بالا خواهد آمد.
حالا من اشکها ی بی احساست را یکی یکی روی زمین می گذارم تا مسیر گذشته را فراموش نکنم....من منتظرنیستم....منتظربازگشت تو نیستم...........آفتاب از پس کوهها بر آمده است ومن جاودانه تر از هر زمان خواهم درخشید.
بدرود
سلام.نمی دونم چرا بعضی وقتا حس می کنم همه چیز ٬حتی خودم ٬ از کنترلم خارج شده.امشب بازم بی خوابی زده به سرم.می دونم تا خود صبم که بیدار باشم باز همون چیزی می شه که نمی خوام.دوست ندارم از نا امیدی حرف بزنم٬(باز نیاین فحش بدین بگین کی ولت کرده؟کسی ولم نکرده )این متنم بخاطر امید دادن نوشتم٬ به اونایی که فک می کنن با رفتن یه نفر زندگی باید تعطیل شه.رفت که رفت(بترکه که رفت).احتمالا تا یه مدتی برم مسافرت(توصیه می کنم همه برن) این حفره داره پر می شه........
حوصله حرف زدن ندارم.موفق باشین.
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/11/10ساعت   توسط فاطمه
|
سلام.امروزحسابی اعصابم از دست خودم خورد شد.دیدی تو رو خدا ٬چه اشتباهی کردم تو امتحان مبانی...احتمالا کلی می خنده.در هر صورت مهم اینه که من اون چیزی رو که باید یاد می گرفتم ٬ یاد گرفتم.
حالا غرض از گذاشتن این پست ٬اولا تشکر از همه ی عزیزایی که سر زدن به من.بعدش می خواستم٬ از دوست آشنا تشکر ویژه کنم به خاطرشعرای بسیار زیبایی که می زاره(مخفیانه
)٬ و از جواد جون (که نمی شناسمشون) بخاطره اینکه گفتن Anti Love هستی ٬البته من بیشترAnti boy هستم (خالی بند
) .ونفرسوم"یه نفر" :می خواستم بدونم چرا این نظر گذاشته؟
| نويسنده:ye nafar |
پنجشنبه 22 دي1384 ساعت: 4:11 |
|
vaghti khoondam pishe khodam goftam aslan cher ma too in donya oomadim . aslan vojoode mane angal be che darde in jamee o mardom mikhore؟
|
|
|
یه مطلبی رو تو یه وبلاگ خوندم(امیدوارم دوباره به من سربزنی "یه نفر")از این قرارکه:
خدا وقتی می خواست بندهاشو بیاره زمین ٬بهشون گفت هر کی داوطلب می تونه بره.تو هم مطمئنن یه رسالتی داشتی که داوطلب شدی.این خیلی مهمه .باید خودت بگردی ورسالتت رو پیدا کنی٬پس این حرفو به خودت نزن.
یه نفرباید این حرفا رو به خودم بگه(ممنون که هستی
).
خوب دیگه حرفی نیست٬تا بعد امتحانا که خدا به خیر بگذرونه.قالب وبلاگم هم زشت میمونه تا من یاد بگیرم یه خوبشو بسازم.موفق و سربلند باشین .فعلا.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/11/05ساعت   توسط فاطمه
|