تبليغاتX
قشنگترین اسم

قشنگترین اسم

Lucky

سلام.این یکی از شعرایی که دوست دارم(از بریتنی سپیرز):

 

Early morning, she wakes up
Knock, knock, knock on the door
It's time for makeup, perfect smile
It's you they're all waiting for

...They go

"?Isn't she lovely, this Hollywood girl"
...And they say

 

She's so lucky, she's a star
But she cry, cry, cries in her lonely heart, thinking
If there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night

 

Lost in an image, in a dream
But there's no one there to wake her up
And the world is spinning, and she keeps on winning
?But tell me what happens when it stops

...They go

"?Isn't she lovely, this Hollywood girl"
...And they say

?Isn't she lucky, this Hollywood girl
?She is so lucky, but why does she cry
If there's nothing missing in her life
?Why do tears come at night

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت   توسط فاطمه  | 

رويای كودكی

پر از خيال كبوترشده است موهايم
نقش تاروپودقالی را در چشمهايم مخفی ميكنم
افسوس
كه چه زود بزرگ می شود
رويای كودكی.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت   توسط فاطمه  | 

عکسهای بوشهر

اینم عکسهای بوشهرکه گفته بودم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/13ساعت   توسط فاطمه  | 

بسیار سفر باید تاپخته شود خامی

بلاخره عكساي بوشهر چاپ كردم.چه عكساي ماهي شده...دوباره يادم افتاد به سفرتابستونم.چه حالي كردم.چقد خوش گذشت.اولين سفري بود كه تنها بودم البته به جز اون كه هميشه باهامه....چقد خوشحال شدم وقتي مامان بلاخره گذرنامه رو صادرکردتموم يك ساعت خورده ايي سفرم مثه چند ثانيه تموم شد قلبم تند تند مي زد وقتي بالاي سرش بودم حس ميكردم همه ي دريا داره بهم سلام مي كنه...چراغاي شهر قشنگتر از هميشه بودن.يادم افتاد به دوست جونم به اون روزي كه به عشق دريا،شرجي و گرماي وحشتناك رو فراموش كرديم ساعت 10 صبح رفتيم كنار دريا.ياده شبايي كه با دوست جون بيدار مونديم اون حرفايي زد كه هيچ وقت نزده بود....ياده تا صبح بيدار بودنا با داداش عزيزم موندم اصلا من بوشهرخوابيدم؟یاده اون شبي كه گفتن نتيجه ها رو زدنو منم ديگه هيچي نتونستم بخورم جلو مامان دوست جون شرمنده شدم،فك كرد غذاش بد بوده...

ديگه حالا هم كه نميشه زياد مزاحم دوست جون شد چون كنكوريه....حالا ميتونم بگم قشنگترين اسم جنوب(اي ول اسم دانشگامم هست TJ)چندتا عكس توپم از خليج هميشگيه فارس گرفتم كه بعدا مي زنم ببينين.واسه دوست جونم هم دعا كنين همين ساله اول قبول شه....يا حق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/03ساعت   توسط فاطمه  | 

برای خودم

خاكستري؟

صورتي ؟

زرد؟

ديوار اتاقم مدتهاست رنگي به چهره ندارد

بگذار قلم موي چشمان پرمحبت تو را بردارم

وبه هرچه سياهيست كشم

تا ازپشت صفاي دل تو

همه ي رنگ ها را

آبي آسمان ببينم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/03ساعت   توسط فاطمه  | 

قسم به گل رز

يه صدا شايد شبيه تيك تاك ساعت.شايد يه صداي گنگ مبهم كه تشخيصش برام خيلي سخته گوشم رو نوازش مي ده.شايد صداي پاي يه آشنا. يه مسافر.يه حدس يه گمان . شايد يه كوچه پر از گلاي بهار نارنج.ديدمش اما نمي دونم تو اون كوچه بود يا اين كوچه تو كوچه زمين بوديا تو كوچه آسمون نمي دونم هر چي هست متعلق به يه جا يه چيزه مقدسه با يه چمدون پر از گلاي ياس  پر از نسيم كه وقتي درش رو وا مي كنه بوي خوشش فضاي ذهن منو منفجر مي كنه!
شايد تصور باشه شايد پراز خيال.شايد يه واقعيت در خونه ي هر كس باشه كه در مي زنه ميره تو...
تو ذهنم وقتي بهش فكر مي كنم وقتي بهش لبخند مي زنم حس مي كنم تمومه آسمونا بهم لبخندمي زنن.
ولي نمي دونم چي شده اين خيال.اين عشق رفته با همون چمدون پر از گلاي ياس با يه كوله باري  از خاطره!!!!
نمي دونم چرا اينقد بهش دل بستم شايد دليلش اينه كه اون هم جنس دل همه ما آدماست.
فضاي ذهنمو .چشمه هاي دلم همه ي وجودم فريادش مي زنن.اما نمي دونم .گم كردم راهي رو كه مي تونستم بهش برسم وبراي هميشه داشته باشمش.چقدر من خاليم و دور؟
نمي دونم اين آدماي دوروبرم توي حبابن يا من؟
فكر مي كنم همه ي آدما توي يه خلا ذهني افتادن كه هر چي داد مي زنن كسي صداشونو نمي شنوه .ديگه دوست دارم به آدما بگم بسه...دوست دارم يه همراه پيدا كنم تا باهاش تموم قفس هاي عالم رو بشكنم تا ديگه هيچ پرنده اي زندوني نباشه...دوست دارم از اين پيله ها بيرون بيام .به آدما بگم اينقد دور خودتون حصار نذارين.افسوس...بوي گلا ي ياسم ديگه يادم نميادمي خوام قسم بخورم به بزرگي آسمونا به زيبايي رز كه پيداش مي كنم .دوست دارم يه نفر بهم كمك كنه تا تمومه كوچه ها لحظه هاثانيه هاساعت ها رو واسه پيدا كردنش بگرديم براي پيدا كردن عشق.مي خوام بگردم تا چمدون تو دستاشو پيدا كنم حتي اگه به قيمت لحظه هاي زندگيم تموم شه.مي خوام  هر جا يه دل دريايي ديدم باهاش برم....برم تا سرزمين ياس....
مي خوام ببينم تو كوچه آسمون بود يا تو كوچه زمين.راستي شما اونو نديدين؟يه سفيدپوش با يه چمدون پر از گلاي ياس كه اسمش محبت؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/03ساعت   توسط فاطمه  | 

ماکارونی

سلام.جات خالی دیشب ماكارونی داشتيممنم اينقد خوردم كه ديگه جا نداشتم وگرنه بازم ميخوردم.راستشو بخای یادم افتاد به اون روزی که من و دوست جونم مي خواستيم ناهار ماكاروني درست كنيم چقد خنديديم چقد مسخره بازي درآورديم....يادش بخير ساچمه پلويي شد كه خودمونم نتونستيم بخوريم ديگه چه برسه به مامان ايناي گشنم كه تازه از سفر مي امدن...چقدم زياد درست كرديم...كم كم بايد دست به كارشم خودم ياد بگيرم چون ميمرم بدونش واسه روز مبادا هم خوبه(روزي كه مامان خونه نباشه)به اميد روزي كه مامانا فقط ماكاروني درست كننآخ يادم به دوست جونم افتاد برم باهاش تماس بگيرم كه خيلي وقته بي خبرم ....راستی تو دوست جون نداری؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/03ساعت   توسط فاطمه  |