تبليغاتX
قشنگترین اسم

قشنگترین اسم

پر از پوچ

 

خسته شدم ...خسته شدم ازاين تن خاكي،ازاين تفكر خاكي...دلم مي خوادهمه اينا رو كنار بزارم وبدون هيچ خاطره اي ازاونچه گذشته پرواز كنم به ابديت ، به بهشتي جاودان كه هرطرف نگاه كنم فقط تو با شي و بس. خسته شدم از اين همه دلتنگي و گناه خسته شدم اونقدكه دلتنگي كردم ودر مقابلش گناهم هر روز باتلاقي عميق تر مي شه خسته شدم از اين آزمايش...خسته شدم معبود من ...دوست دارم در مقابلت قيام كنم ولي قيام من با گناهم تبديل به سكوني ابدي شده.خسته شدم بس كه خواستم تو هم بخواي...دلم شكسته،غبار گناه مدتيه رو دوشمه ولي تو باز خود عشقي ،ولي تو باز خود بينهايتي...كاش تو هم مثه من خاكي بد مي شدي،كاش درد عذاب وجدان به خاطرخوبيه تو نبود.كاش تو هم وقت گناه عذابم مي دادي تا اينقد ساده در درگاهت هرزه نشم.كاش وهزاران كاش ديگه كه خستگيموتازه مي كنه...

آره،من مسافرتازه رسيده ايي هستم كه هر روز بالام بيشتر ميشكنه،توان برگشت ندارم،نه توان رفتن...نه توان خوندن،نه نوشتن.

فقط تو رو مي خوام اي بزرگترين..

اشكام هرشب طلوع تو رو خبرميده،اما صبح بازدر حضورتوتئاترگناه شروع ميشه...بازم بدني آلوده.......اين منم.....من حريص ،من خودخواه....بزرگترين آزمونت همين بود كه به سادگيه يه نگاه باختم.كاشكي معصوميت رو حداقل واسه لحظه ايي تجربه مي كردم،كاشكي تو رو عشقو.........

اشتباه اومدي فرشته كوچولو بايد برگردي اينجا ناكجاآباديه كه مردمش هم نمي دونن چي مي خوان! دلم ميخواد تا بي كرانت پرواز كنم و تو اين دنيا فقط وفقط دو تا بال ميخوام تا تو عظمتت گم شم.

لعنت به اين هويت زميني ،لعنت به من كه هر چي رو نشناختم گمون كردم شناختم....لعنت به ننگ انسان گناه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/27ساعت   توسط فاطمه  | 

دلتنگم

از نسيم آغاز مي شوي

مي روي تا قله كوه

از آنجا ذره ذره ي خاك دريا را مي بوسي

مي روي به پيشواز شاهزاده شب

كه آرام ملكه صبح را خوابانده

حالا نوبت من است

ولي پاي رفتن ندارم

تنها گاهي افكارم تا تو پرواز مي كند

بارگاه ملكوتيه حضور دختري را مي بوسي

جلوتر كه روي يك بوسه بر دستانش كافيست

آنگاه من. ملكه ي تمام جنوب مي شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/15ساعت   توسط فاطمه  | 

سوال

به نظرشما قشنگترین اسم چیه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/10ساعت   توسط فاطمه  | 

سايه ی ماه بر زمين می افتد

ومن

كه هميشه كنار اين آيينه

تولد اشک را جشن می گيرم

قلم از تفكراتم بالا می رود

ولی نامه ايی كه هيچ گاه روی كاغذ نيامد

و از درد

كاملترين الهه ی زيبايی را می سازم

می پيچم تا پيله ها را

يكی يكی با نور تو بشكافم

لحظه ايی خلا

لحظه ايی توقف زمان

قطره ايی اشک

و پايان درد اين جنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/08ساعت   توسط فاطمه  | 

می بينی آشفته ام

حتی شعرهايم به من لبخند نمی زند

حتی قلمم ناسزا می گويد

حتی نسيم نمی وزد كه بفهمم تو هستی

كوه نمی رود

دشت نمی ماند

رودخانه ركود دارد

مرداب جريان

ابر را كنار می زنم

تا چشمان در جريان دختری را ببينم

كه قرص چشمهايش حالا كامل شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/08ساعت   توسط فاطمه  | 

نامه ای برای تو که بيشتر ازهمه دوستش دارم

تو گوشم زمزمه کردی بيا.....با خودم گفتم مگه کيم که هيچ وقت نخواستم برم؟شايد اون لحظه توفقط تو تنها کسي بودي که بهت فکر می کردم ...حتی به کارای بدم فکر نکردم  حتی به شکستن عهدم با تو فکر نکردم  حتی باورت ميشه به اين هم فکر نکردم که زمانی بهت گفتم دوست ندارم....ولی تو تموم اون لحظه ها تو مثه يه سايه بالای سرم بودی تا نفهمم بدون تو چقد سخته چقددرده.......هميشه بودی ولي من کجا بودم  ؟ کاشکی هيچ وقت دستای مهربونت رو هيچ وقت مثه يه بچه ذوق زده رها نکرده بودم.
بذار نگم بذار غبار خستگی سالای دوری برای هميشه بره تا بتونم بفهمت که
چرا خواستی بعد اين همه سال بيام....چرا يه لحظه هم بد نشدی چرا يه لحظه هم نگاهتو ازم دريغ نکردی .
کاشکی از همون اول هيچ وقت آغوشت روترک نگفته بودم  نگفته بودم  نگفته بودم  نگفته بودم   نگفته بودم  هزارتا  نگفته
بودم ديگه
آه که اين گلايه ها من رو خسته تر می کنه....تو رومشتاق تر ....آه که اين ناله ها فقط باعث ميشه کمتر نورقشنگت به من برسه.                                                                             
کجای عالمم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 من مستجاب شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/01ساعت   توسط فاطمه  | 

سومین

بی پرواتراز هميشه ايی
سكوت در چشمهايت
وفرياد در دستهايت
:بگذار سكوت را با لهجه ام فرياد بزنم
آنگاه
می نشينم وبرايت از دريا می گويم
پاهای برهنه ام برلب ساحل گل انداخته
عرق شرم برچهره ات است يارطوبتی كه برايم هديه آورده ايی؟
عروس دريايی را به من مي دهی
دستانت هنوزبوی ماهی می دهد
من وتو
دراين تنگ ماهی
طلوع دريا را می سازد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/01ساعت   توسط فاطمه  |