محبت است که زنجیر می شود گاهی...
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی....
آرومتر از همیشه نشستم و سیاوش داره می خونه...گاهی وقتا همه ی مفهوما واسم رنگ می بازه...گناه..ثواب...انسانیت...ولی وقتی به عمق همشون فک می کنم می بینم واقعا زندگی اینا هم نیست....بین این مردم دیگه هیچ دلیلی واسه موندن نیست.زیر واژه های دروغین همه ی نگاها ترک برمی دارم...هیچ وقت دلم نخواسته بشکنم...هیچ وقت نخواستم دروغ بگم....هیچ وقت...هیچ وقت.همیشه ته دلم یه نوری ورجوورجه می کرده.همیشه امید داشتم که همه ی نگرانیام حله.
خیلی وقت به اینجا سر نزدم(هوو دار شده٬نمی دونم!)حالا که دقیق می شم:اوه اوه فاطمه چه گند سلیقه ای با این قالب وبلاگت!!!!
حالا که نزدیک امتحانا شده واسه فاطمه فوتبال شده مهمترین چیز.تازه ٬ همه ی رمانای مزخرف٬ هر چی فیلم آبگوشتی ....فک می کنم طبیعی باشه!
دیشب رمان "خرمگس" تموم شد.دیگه آخرش نتونستم جلو اشکامو بگیرم(حالا اون وسط یاد کارای خودم هم اوفتاده بودم.) یاد گرفتم که آدما مثه قهرمان داستان ٬ همیشه می زارن آخرین لحظه ٬ که دیگه شاید هیچ فرصتی نباشه.می دونم دیگه هیچ وقت اینجا نمیاد....کش دار شده آهنگ:حقیقت است برود ازیاد هر آنکه از دیده رود.....
دیگه نمی تونم سنگ صبور کسی باشم و در مقابل همه ی ناراحتی هایی که بهم می گن..فقط مثه یه آدم مبهوت یا بی روح نگاه می کنم.و اون موقع که ٬ طرف بهم میگه : فاطمه هستی؟(شاید اون لحظه فک می کنم که اون کسایی که فکرشو هم نمی کردم بیشتر از گرفتارن!)
واقعا هستم ٬ ولی هیچ حرفی ندارم.
یه بار از خدا پرسیدم: خدایا تو چه جوری مرده ها رو زنده میکنی ؟ یه کمی از تردستیتو به من بگی من مشکلم برطرف می شه:به نسبت خدایی تو و آدم بودن من....خیلی منتظر موندم.خدا هیچی نگفت.
نگاهام باید جلو باشه...فاطمه....(چه با محبت اسممو صدا کردی)مطمئن باش لبخند تو یه مأمن واسه یه دل دیگس....لبخند بزن.![]()
